تبليغاتX
مجنون عاشق

مجنون عاشق

 

  سلام بهانه من برای زندگی 

دلت تنگ است ..... می دانم !! 

قلبت شکسته است ..... می دانم !!

دوری برایت سخت است ...... می دانم !

اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...

بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....

و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!

بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....

اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...

بیا و درد دلت را به من بگو...

و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!

با گریه خودت را ارام نکن....

گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..

گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....

گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..

می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..

ای عزیزم ...

   ای زندگی ام ....

  ای عشقم .....

اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام

گریستم...

برای دلی که هنوز در نبود تو ....

و ارام ... ارام می میرد...!

        باور کن بغض راه گلویم را بسته است....

                  اما گریه نمی کنم...                   

              می خواهم برایت فقط بنویسم...

  اما تو بگو بهانه ام .

  بهانه ام :

     بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....

    و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...

       این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!

    سرت را بر روی شانه هایم بگذارو آرام در گوشم زمزمه کن ...

                         باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...

              می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد        

                      وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....           

                  اشک از چشمان سرازیر می شود....       

          پس برای اخرین بار هم گریه کن....

               چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....

               من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت10:2توسط حبیب | |

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
  
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
 
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
  
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم...
 
دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 

بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
 
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
  
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
  
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
  
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 

 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست
 
و انتظار کشید تا تو به سوی من
 

بیایی...
                                                                                 
                                                              

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت16:56توسط حبیب | |

   

     یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت14:59توسط حبیب | |

 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم

که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم

من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره

هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره

اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم

می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم

زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن

ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن

این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا

به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا

کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره

یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره

به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره

می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت21:30توسط حبیب | |

 

 

  بیا . . .                     

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه، داشته باشد، بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم

نگاه، نقطه آغاز عا شقیست، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

اگر بخاطر هم عاشقانه برخیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای شادی لحظه ها ، هم که شده

بیا، گناه ندارد به هم نگاه کنیم .

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت20:0توسط حبیب | |

 عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .

زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگی بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوری زندگي است با تمام زيبايی اش.

ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگی

دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كنی

عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .

هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.

عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .

اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .

عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .

ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .

مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .

در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد . 

درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت18:28توسط حبیب | |

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر

عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است.

هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق...زیرا کسی که تشنه عشق است روزی سیراب میشود

خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است...

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت17:3توسط حبیب | |